H@mid

سمس بازی
نویسنده : حمید رستم جبری - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آبان ،۱۳۸۸
 

 می دونی کوچکترین ذره که تودنیاکشف شده چیه؟دل منه چون برات یه ذره شده!

من اهنگ غریب روزگارم غمی در انتهای سینه دارم تمام هستی ام یک قلب پاک است که ان را زیر پایت می گذارم


 
comment نظرات ()

 
بخشش
نویسنده : حمید رستم جبری - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸۸
 

حکایتی از زبان مسیح نقل می کنند که بسیار شنیدنی است. می گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان می کرد.
حکایت این است :

مردی بود بسیار متمکن و پولدار روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت. بنابراین ، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند. پیشکار رفت و همه ی کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار مشغول شدند. کارگرانی که آن روز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند. گرچه این کارگران تازه ، غروب بود که رسیدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد.
شبانگاه ، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود، او همه ی کارگران را گرد آورد و به همه ی آنها دستمزدی یکسان داد. بدیهی ست آنانی که از صبح به کار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتنـد : آ« این بی انصافی است. چه می کنید ، آقا ؟ ما از صبح کار کرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند. بعضی ها هم که چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند. آن ها که اصلاً کاری نکرده اند آ».
مرد ثروتمند خندید و گفت: «به دیگران کاری نداشته باشید. آیا آنچه که به خود شما داده ام کم بوده است؟» کارگران یکصدا گفتند : آ« نه ، آنچه که شما به ما پرداخته اید ، بیش تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است. با وجود این ، انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدند و کاری نکردند ، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم آ». مرد دارا گفت : آ« من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم.. من اگر چند برابر این نیز بپردازم ، چیزی از دارائی من کم نمی شود. من از استغنای خویش می بخشم. شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید. من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد می دهم ، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن ، بسیار دارم. من از سر بی نیازی ست که می بخشم.آ»
مسیح گفت : آ« بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند. بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند. بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است ، پیدایشـان می شـود. امـا همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند.آ» شما نمی دانید که خدا استحقاق بنده را نمی نگرد ، بلکه دارائی خویش را می نگرد. او به غنای خود نگاه می کند ، نه به کار ما. از غنای ذات الهی ، جز بهشت نمی شکفد. باید هم اینگونه باشد. بهشت ، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است. دوزخ را همین خشکه مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند. زیرا اینان آنقدر بخیل و حسودند که نمی توانند جز خود را مشمول لطف الهی ببینند.


 
comment نظرات ()

 
دوستت دارم
نویسنده : حمید رستم جبری - ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸۸
 

 

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که اب می شود دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به ارزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارمتو را به خاطردود لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو را برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام...دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام...دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و
برای نخستین گناه...
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم....دوست می دارم


 
comment نظرات ()

 
تنهایی
نویسنده : حمید رستم جبری - ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸۸
 

اون ور جنگل طن سبز پشت دشت سر به دامن

اون ور روزای تاریک پشت نیم شبای روشن

برای باور بودن جایی شاید باشه شاید

برای لمس طن عشق کسی باید باشه باید

که سر خسته گیاتو به روی سینه بگیره

برای دل واپسیهات و سادگیت بمیره

قلب تو قلب پرنده پوسته اما پوسته شیره

زندون طن و رها کن ای پرنده پر بگیره

حرف تنهایی قدیمی اما تلخ و سینه سوزه

اولین و آخرین حرف حرف هر روز و هنوزه

تنهایی شاید یک راه راهیه تا بینهایت

قصه همیشه تکرار هجرت و هجرت و هجرت

اما تو این راه که همراه  جز هجوم خار و خس نیست

کسی شاید باشه شاید کسی که دستاش قفس نیست

 

 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : حمید رستم جبری - ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸۸
 

ناودانها شر شر باران بی صبری است
آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است
کفشهایی منتظر در چارچوب در
کوله باری مختصر لبریز بی صبری است
پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبری است
و سرانگشتی به روی شیشه های مات
بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است
..


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : حمید رستم جبری - ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸۸
 

برگشتم با دلی پر تر از همیشه .


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : حمید رستم جبری - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٦
 

و اما نشانیم را برایتان مینویسم:: در عصرهای انتظاربه حوالی بی کسی قدم بگذار!بایان غربت را بیدا کن و وارد کوچه بس کوچه های تنهایی شو!کلبه کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب ارزوهای رنگیم ! در کلبه را باز کنید و به سراغ بغض خیس بنجره برین!! حریر غمش را کنار بزنید!! مرا می یابید !!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : حمید رستم جبری - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٦
 
آخر دنیا  
 
امروز آخرین روز  دنیاست .  این را زنم گفت . ساک خرید را روی میز گذاشت و گفت : روزنامه را خوانده ای ؟!؟ نوشته ، فردا زمین از بین میرود . خورشید به زمین می خورد و تمام . نگاهش کردم و گفتم : باز رفتی چه روزنامه ای خریده ای ؟!؟ تا آخر مطلب را درست خواندی ؟! چند روز پیش هم گفتی که ایران درگیر جنگ شده است . یادت است ؟!؟ زنم سبزی را از توی ساک بیرون آورد و در سینی گذاشت و گفت : توی خانه نشسته ای و از هیچی خبر نداری . مطلب را کامل خواندم . باورم نمی شد . اکبر آقا سبزی فروش ، پول سبزی را نگرفت . سوار تاکسی که شدم ، راننده  پول نگرفت . لبخند کجی زدم و گفتم : یادم باشد امروز که خواستم بروم دفتر ، حتما سوار تاکسی بشوم . زنم به سمتم آمد و گفت : چرا باور نمی کنی ؟! حداقل این روز اخر عمر کمی جدی باش. بیا بشینیم یه کم فکر کنیم ببینیم چه خاکی باید به سرمان بریزیم . صندلی را به سمت خودم کشیدم و رویش نشستم و گفتم : چه خاکی بریزیم ؟!؟ هیچی ، همین جا می نشینیم تا بمیریم . سر کار رفتن هم تعطیل . بالاخره که یه روز باید بمیریم . حالا خودمان می دانیم که تا فردا بیشتر زنده نیستیم . خیلی جالبه نه ؟؟ فقط تا فردا زمینی داریم که رویش زندگی کنیم ، هوایی داریم که درش نفس بکشیم . خیلی عالیه . وای کاش یه کم زودتر می گفتی که می توونستم داستانش را بنویسم . زنم توی چشمانم زل زد و گفت : خواهش کردم ازت . امروز را شوخی نکن . باید از هم حلالیت بطلبیم . باید کلی تلفن بزنم . باید نماز قضاهام را بخوانم . باید به مادرم زنگ بزنم . باید از خواهرت حلالیت بطلبم . وای خدایا چرا فردا ؟!؟ چانه اش را گرفتم و گفتم : حالا روز اخر عمری از صبحانه خبری نیست ؟!؟ یعنی باید گشنه بمیریم ؟! نگاهم نکرد . بلند شد و به سمت تلفن رفت . گوشی را برداشت . به مادرش زنگ زد . کلی گریه کرد . اشک ریخت . قربان صدقه ی مادرش رفت و از پشت تلفن چند بار بوسش کرد . گوشی را که گذاشت . اشک هایش را پاک کرد و گفت : شماره تلفن خواهرت را بگو . صندلی را به سمتش چرخاندم و شماره را گفتم . گوشی را چند ثانیه در دستش نگه داشت و گفت : جهنم ، یه بار که بیشتر نیست . خواهرم که گوشی را برداشت ، زد زیر گریه . کلی التماس کرد ، خواهش کرد تا خواهرم حلالش کند . حتی حاضر شد برود خانه ی خواهرم و به پایش بیفتد . بعد از کلی گریه ،  قطع کرد .  گوشی را که گذاشت گفت : حیف که آخرین روزه زمینه وگرنه همچین دمت را می چیدم که این طوری واسه من جولون ندی . بلند شدم . به سمتش رفتم . بلندش کردم . دستانم را دور کمرش حلقه کردم و گفتم : گفتی امروز اخرین روز ه زمینه  مگه نه ؟! سرش را تکان داد . گفتم : پس باید از من هم حلالیت بطلبی ، یا یه کاری کنی که حلالت کنم . زنم خودش را کمی جا به جا کرد و گفت : من که کاری نکردم که بخوام حلالیت بطلبم . فقط یه چند باری پشت سرت با خواهرم حرف زدم . وای خوب شد یادم افتاد باید به اون هم زنگ بزنم . یه چند بار هم از توی جیب کتت پول برداشتم . زنم را به سمت خودم کشیدم و گفتم : خب ، دیگه ؟!؟ به چشمانم نگاه کرد و گفت : چند بار هم بهت دروغ گفتم . همین . حالا می ذاری برم ؟؟! کمرش را فشار دادم و گفتم : مگر حلالیت نمی خوای بگیری ؟! بی حوصله سرش را تکان داد . گفتم : پس باید تا فردا همین جا بایستی و مرا ببوسی . خودش را از دستانم رها کرد و گفت : تو هم عجب دل خوشی داری به خدا . وایسم بوست کنم که چی ؟!؟ این همه کار دارم که انجام بدم . تو هم برو از اونایی که بهشون بدی کردی حلالیت بخواه . این قدر راحت این جا واینستا .  نگاهش کردم و گفتم : این دنیا که جهنم رو به چشم دیدم ، بذار اون دنیا هم ببینم . زنم برگشت به سمتم . چشمانش را گرد کرد و گفت : به جهنم . هر کاری که  دوست داری بکن . فقط این روز ه آخری دست از سر من بردار ، بذار کارهام رو بکنم . دستم را روی چشمانم گذاشتم و گفتم : ای به روی چشم .  به اتاقم رفتم . پاکت سیگارم را  از جیب کتم درآوردم . روی تخت دراز کشیدم .  سیگارها را شمردم . باز تعدادشان کم شده بود . لبخندی زدم و از توی اتاق داد زدم و گفتم : به دروغ هات ، دزدی سیگار را هم اضافه می کنم . جوابی نداد . روزهای دیگر قشقرقی راه می انداخت . کتاب کلیسای جامع را باز کردم . به عکس ریموند کارور توی کتاب خیره شدم و گفتم : اگر زنده بودی و این روز را می دیدی ، چه داستان فوق العاده ای
می نوشتی نه ؟! انگار سرش را تکان داد . کتاب را بستم و روی شکمم گذاشتم .
با صدای زنم از خواب بیدار شدم . هنوز داشت با تلفن صحبت می کرد و گریه می کرد . به ساعتم نگاه کردم . فقط نیم ساعت تا پایان روز مانده بود . چه قدر خوابیده بودم . کاش هر روز آخرین روز دنیا بود . زنم را صدا کردم . جواب نداد . دوباره صدایش کردم . داد زد و گفت که الان می آید . روی تخت غلت زدم . کتاب از روی شکمم روی زمین افتاده بود . کتاب را برداشتم . در بغلم گرفتمش . دلم
 می خواست وقتی می میرم کتاب هم با من باشد . زنم آمد . گفتم : چه عجب ، روز آخری اومدی سراغ شوهرت . گفت : چی شده ؟ از صبح که خواب بودی . حالا چی شده ؟! گفتم : از همه حلالیت خواستی ؟ سرش را تکان داد . گفتم : از همه الا من . زنم به سمتم آمد . پیشانی ام را بوسید و گفت : هنوز به خاله ات زنگ نزدم . زنگ می زنم ، میآم . حالا حلال ؟!؟ سرم را تکان دادم و گفتم : حرف مرد یکیه . به سمت در رفت . به ساعتم نگاه کردم . فقط 10 دقیقه مانده بود . کتاب را باز کردم . حوصله ی خواندن نداشتم . دوباره بستم و بغلش کردم . صدای زنم از اتاق می امد . باز داشت گریه می کرد . پیشانی ام هنوز از بوسه اش داغ بود . خواستم بلند شوم ، بروم گوشی تلفن را از پریز بکشم . در آغوش بگیرمش . آن قدر ببوسمش تا خورشید به زمین بخورد و در آغوش هم از دنیا برویم . چه عاشقانه . روی تخت غلتی زدم . به ساعتم نگاه کردم . فقط 1 دقیقه . صدایش کردم . جواب نداد . اتاق روشن شد . نور چشمانم را اذیت می کرد . چشمانم را بستم . دوباره صدایش کردم . جواب نداد . فریاد زدم : دوستت دارم . باز هم جوابی نیآمد . چشمانم را باز کردم . کتاب را سفت در آغوش گرفتم . همه جا پر نور شد .
اینم بازم از دوست خوبم فرنوش

 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : حمید رستم جبری - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٦
 
آخر دنیا  
 
امروز آخرین روز  دنیاست .  این را زنم گفت . ساک خرید را روی میز گذاشت و گفت : روزنامه را خوانده ای ؟!؟ نوشته ، فردا زمین از بین میرود . خورشید به زمین می خورد و تمام . نگاهش کردم و گفتم : باز رفتی چه روزنامه ای خریده ای ؟!؟ تا آخر مطلب را درست خواندی ؟! چند روز پیش هم گفتی که ایران درگیر جنگ شده است . یادت است ؟!؟ زنم سبزی را از توی ساک بیرون آورد و در سینی گذاشت و گفت : توی خانه نشسته ای و از هیچی خبر نداری . مطلب را کامل خواندم . باورم نمی شد . اکبر آقا سبزی فروش ، پول سبزی را نگرفت . سوار تاکسی که شدم ، راننده  پول نگرفت . لبخند کجی زدم و گفتم : یادم باشد امروز که خواستم بروم دفتر ، حتما سوار تاکسی بشوم . زنم به سمتم آمد و گفت : چرا باور نمی کنی ؟! حداقل این روز اخر عمر کمی جدی باش. بیا بشینیم یه کم فکر کنیم ببینیم چه خاکی باید به سرمان بریزیم . صندلی را به سمت خودم کشیدم و رویش نشستم و گفتم : چه خاکی بریزیم ؟!؟ هیچی ، همین جا می نشینیم تا بمیریم . سر کار رفتن هم تعطیل . بالاخره که یه روز باید بمیریم . حالا خودمان می دانیم که تا فردا بیشتر زنده نیستیم . خیلی جالبه نه ؟؟ فقط تا فردا زمینی داریم که رویش زندگی کنیم ، هوایی داریم که درش نفس بکشیم . خیلی عالیه . وای کاش یه کم زودتر می گفتی که می توونستم داستانش را بنویسم . زنم توی چشمانم زل زد و گفت : خواهش کردم ازت . امروز را شوخی نکن . باید از هم حلالیت بطلبیم . باید کلی تلفن بزنم . باید نماز قضاهام را بخوانم . باید به مادرم زنگ بزنم . باید از خواهرت حلالیت بطلبم . وای خدایا چرا فردا ؟!؟ چانه اش را گرفتم و گفتم : حالا روز اخر عمری از صبحانه خبری نیست ؟!؟ یعنی باید گشنه بمیریم ؟! نگاهم نکرد . بلند شد و به سمت تلفن رفت . گوشی را برداشت . به مادرش زنگ زد . کلی گریه کرد . اشک ریخت . قربان صدقه ی مادرش رفت و از پشت تلفن چند بار بوسش کرد . گوشی را که گذاشت . اشک هایش را پاک کرد و گفت : شماره تلفن خواهرت را بگو . صندلی را به سمتش چرخاندم و شماره را گفتم . گوشی را چند ثانیه در دستش نگه داشت و گفت : جهنم ، یه بار که بیشتر نیست . خواهرم که گوشی را برداشت ، زد زیر گریه . کلی التماس کرد ، خواهش کرد تا خواهرم حلالش کند . حتی حاضر شد برود خانه ی خواهرم و به پایش بیفتد . بعد از کلی گریه ،  قطع کرد .  گوشی را که گذاشت گفت : حیف که آخرین روزه زمینه وگرنه همچین دمت را می چیدم که این طوری واسه من جولون ندی . بلند شدم . به سمتش رفتم . بلندش کردم . دستانم را دور کمرش حلقه کردم و گفتم : گفتی امروز اخرین روز ه زمینه  مگه نه ؟! سرش را تکان داد . گفتم : پس باید از من هم حلالیت بطلبی ، یا یه کاری کنی که حلالت کنم . زنم خودش را کمی جا به جا کرد و گفت : من که کاری نکردم که بخوام حلالیت بطلبم . فقط یه چند باری پشت سرت با خواهرم حرف زدم . وای خوب شد یادم افتاد باید به اون هم زنگ بزنم . یه چند بار هم از توی جیب کتت پول برداشتم . زنم را به سمت خودم کشیدم و گفتم : خب ، دیگه ؟!؟ به چشمانم نگاه کرد و گفت : چند بار هم بهت دروغ گفتم . همین . حالا می ذاری برم ؟؟! کمرش را فشار دادم و گفتم : مگر حلالیت نمی خوای بگیری ؟! بی حوصله سرش را تکان داد . گفتم : پس باید تا فردا همین جا بایستی و مرا ببوسی . خودش را از دستانم رها کرد و گفت : تو هم عجب دل خوشی داری به خدا . وایسم بوست کنم که چی ؟!؟ این همه کار دارم که انجام بدم . تو هم برو از اونایی که بهشون بدی کردی حلالیت بخواه . این قدر راحت این جا واینستا .  نگاهش کردم و گفتم : این دنیا که جهنم رو به چشم دیدم ، بذار اون دنیا هم ببینم . زنم برگشت به سمتم . چشمانش را گرد کرد و گفت : به جهنم . هر کاری که  دوست داری بکن . فقط این روز ه آخری دست از سر من بردار ، بذار کارهام رو بکنم . دستم را روی چشمانم گذاشتم و گفتم : ای به روی چشم .  به اتاقم رفتم . پاکت سیگارم را  از جیب کتم درآوردم . روی تخت دراز کشیدم .  سیگارها را شمردم . باز تعدادشان کم شده بود . لبخندی زدم و از توی اتاق داد زدم و گفتم : به دروغ هات ، دزدی سیگار را هم اضافه می کنم . جوابی نداد . روزهای دیگر قشقرقی راه می انداخت . کتاب کلیسای جامع را باز کردم . به عکس ریموند کارور توی کتاب خیره شدم و گفتم : اگر زنده بودی و این روز را می دیدی ، چه داستان فوق العاده ای
می نوشتی نه ؟! انگار سرش را تکان داد . کتاب را بستم و روی شکمم گذاشتم .
با صدای زنم از خواب بیدار شدم . هنوز داشت با تلفن صحبت می کرد و گریه می کرد . به ساعتم نگاه کردم . فقط نیم ساعت تا پایان روز مانده بود . چه قدر خوابیده بودم . کاش هر روز آخرین روز دنیا بود . زنم را صدا کردم . جواب نداد . دوباره صدایش کردم . داد زد و گفت که الان می آید . روی تخت غلت زدم . کتاب از روی شکمم روی زمین افتاده بود . کتاب را برداشتم . در بغلم گرفتمش . دلم
 می خواست وقتی می میرم کتاب هم با من باشد . زنم آمد . گفتم : چه عجب ، روز آخری اومدی سراغ شوهرت . گفت : چی شده ؟ از صبح که خواب بودی . حالا چی شده ؟! گفتم : از همه حلالیت خواستی ؟ سرش را تکان داد . گفتم : از همه الا من . زنم به سمتم آمد . پیشانی ام را بوسید و گفت : هنوز به خاله ات زنگ نزدم . زنگ می زنم ، میآم . حالا حلال ؟!؟ سرم را تکان دادم و گفتم : حرف مرد یکیه . به سمت در رفت . به ساعتم نگاه کردم . فقط 10 دقیقه مانده بود . کتاب را باز کردم . حوصله ی خواندن نداشتم . دوباره بستم و بغلش کردم . صدای زنم از اتاق می امد . باز داشت گریه می کرد . پیشانی ام هنوز از بوسه اش داغ بود . خواستم بلند شوم ، بروم گوشی تلفن را از پریز بکشم . در آغوش بگیرمش . آن قدر ببوسمش تا خورشید به زمین بخورد و در آغوش هم از دنیا برویم . چه عاشقانه . روی تخت غلتی زدم . به ساعتم نگاه کردم . فقط 1 دقیقه . صدایش کردم . جواب نداد . اتاق روشن شد . نور چشمانم را اذیت می کرد . چشمانم را بستم . دوباره صدایش کردم . جواب نداد . فریاد زدم : دوستت دارم . باز هم جوابی نیآمد . چشمانم را باز کردم . کتاب را سفت در آغوش گرفتم . همه جا پر نور شد .
اینم بازم از دوست خوبم فرنوش

 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : حمید رستم جبری - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٦
 
کار واجب
 
مرد تلفن همراهش را از جیب شلوار مردانه ی راسته اش بیرون آورد . گوشی را چند ثانیه در
دستش گرفت . چشمانش را بست . آب دهانش را قورت داد .
- الو . سلام . باز چی شده ؟! خوبم . زنگ زدی ، حالمو بپرسی ؟! ول کن این مزخرفاتو ، خوبم ، خوبی ! کارتو بگو . عزیز من به شما چه که من کجام . تو آژانسم . ماشین باز خراب شد ، گذاشتمش تعمیرگاه . آره ، پولدار شدم ،  عیبی داره ؟! کارتو نگفتی . چه کار ه واجبی ؟! خب همین الان بگو . یعنی چی نمی شه ؟! حتما باید تو چشممام زل بزنی و حرف بزنی . سحر چرا نمی فهمی ، من کار دارم . سرم شلوغه . برای این بچه بازی ها وقت ندارم . آره برای همه کار وقت دارم ، الا برای تو و کارآی احمقانه ی تو . دوست دارم توهین کنم . چیه ، نکنه باز می خوای بری به خان داداشت شکایت کنی ؟! آخه چه کاری داری که نمی توونی پای تلفن بگی ؟! من فردا سرم خیلی شلوغه . از صبح که اداره ام . عصر هم باید مامان رو ببرم دکتر . نه ، همون چکاپ همیشگی . تا شب هم نمی رسم خوونه . کلی از نوشته های بچه ها هم رو میزمه که هنوز سراغشون هم نرفتم . موضوع چی چیه ؟! دیوونه شدی ؟!؟ موضوع فیلمنامه ی اونا به تو چه ربطی داره ؟! زنگ زدی این چرت و پرت آ رو تحویل من بدی ! چرا دست از سرم برنمی داری ؟!؟ آخه چی از جوون من می خوای ؟! نمی خواد گریه کنی ، گوش کن . من یه تعهدی به تو داشتم ، که خدا رو شکر الان یک ساله  دیگه ندارم . مهرتو حلال کردم و جوونمو آزاد . حالا چی از جوونم می خوای ؟! چی ؟! کدوم شب ؟! صداتو
نمی شنوم . بلندتر صحبت کن . کجایی الان ؟! نه ، صدات قطع و وصل می شه ، می خواستم ببینم کجایی . چی ؟!  هان هموون شب کذایی . ببین ، چرا نمی فهمی . تو حالت خوب نبود . بله ، تو حالت خوب نبود . من که می فهمیدم دارم چی کار می کنم . تو بودی  که ...  وسط حرف من نپر . من اومدم یا تو اومدی ؟!؟ 2 نصفه شب بلند شدی اومدی دم خوونه ی من . انتظار داشتی چی کار کنم . صد در صد . تا صبح می شستم به اراجیف خانووم گوش می کردم . تند نرو خانووم .  زنم   نه  زن سابقم . چیه ، حالا بعد از چند ماه زنگ زدی چی می خوای ؟! نکنه پولتو می خوای ؟! حرف دهنمو می فهمم . سحر تو رو خدا دست بردار . خسته ام کردی . کار ه واجب ، کار ه واجب . می دونی چرا ولت کردم ، چون خیلی کنه ای !  فردا ناهار خووبه ؟! ساعت 12 همون جای همیشگی .
 
زن گوشی را زیر مقنعه اش کرد. کیف مشکی بزرگش را روی پایش گذاشت . چشمانش را بست . آب دهانش  قورت داد
-  سلام امیر جان . خوبی ؟! حال منو نمی پرسی ؟! کجایی ؟! چرا تو آژانس؟ پولدار شدی ، با آژانس این ور اون ور
می ری . امیر یه کار ه واجب دارم باهات . حتما باید ببینمت . نمیشه . حتما باید ببینمت . آره ، باید زل بزنم و بگم . فقط برای من وقت نداری ؟! امیر درست صحبت کن . چرا توهین می کنی ؟! نه ، کارم از داداشم و این حرفا گذشته . به خدا اگه واجب نبود ، که زنگ نمی زدم . باید فردا ببینمت . دکتر برای چی ؟ اتفاقی براشون افتاده ؟!  موضوعش چیه ؟! فیلمنامه ی دانشجو آت . هیچی ، فقط دوست داشتم بدونم . هیچی ، فقط .... فقط ... . یه لحظه صبر کن . من نمی خوام راجع به هیچ تعهدی حرف بزنم . می خوام راجع به اون شب صحبت کنم . الو . الو . برات مهمه ؟! گفتم می خوام راجع به اون شب باهات صحبت کنم . من حالم خوب نبود ؟! معلومه ، همیشه ی خدا من حالم خوب نبوده ، تو همیشه ... انتظار داشتم به حرفام گوش بدی . هیچ وقت از این کارآ بلد نبودی ولی انتظار هم نداشتم به جای این که بشینی با زنت حرف بزنی ، برای یه شب دیگه جسمشو بخوای . امیر حرف دهنتو بفهم . امیر التماست می کنم . کارم واجبه . خیلی واجب. خواهش می کنم . باید ببینمت . تو رو خدا . فردا میآی ؟! ساعت 12 همون جای همیشگی .
 
زن دستش را به میله ی اتوبوس گرفت و بلند شد . از اتوبوس پیاده شد .
مرد روزنامه را از روی پایش جمع کرد و بلند شد . از اتوبوس پیاده شد .
زن برگشت . نگاهش به چشمان سیاه مرد گره خورد . هیچ فرقی با چند ماه پیش نکرده بود .
مرد برگشت . نگاهش به شکم برآمده ی زن گره خورد . چشمانش را بست . زیر لب گفت : کار ه واجب .
فرنوش زنگوئی
مهر ۱۳۸۶

 
comment نظرات ()